X
تبلیغات
سینمای جهان
 
 
 
نقد و بررسی فیلم های سینمای جهان
 
 
 
 
 
درباره وبلاگ
بعد از مشاهده علاقه ی شدید خود به فیلم و سیـنما ، بر آن شدیـــــــم تا در مورد فیــــلم هایی که می بینیم ، اطلاعاتی جمع آوری کرده و کمی آن ها را به نقـــــــد و بررســـــی بکشیم ؛ تا شاید کمی بر معلومـــــات و علایق خود اضافه کرده و کمی هم به شما در افزودن علاقه تان به فیلم کمکی کرده باشیم . بنابراین وبلاگ «صــد فیـــلم» با نام سینمای جهان تاسیس شد تا اهــــــداف ما در این زمینه محقق شود .
 
 
 
 
 
 
 
نویسندگان
  • محمد جعفری فوتمی
 
 
 
 
 
 
 
آمار وبلاگ

 
 
 
 
 
 
آسمان وانیلی
 

 

   Vanilla Sky

       Forget everything you know, and open your eyes.

 

فیلم " آسمان وانیلی " به کارگردانی " Cameron Crowe " و هنرمندی " تام کروز " محصول سال 2001 می باشد .  این فیلم محصول کشور آمریکا می باشد و در آن از زبان های انگلیسی و اسپانیایی استفاده شده است .

این فیلم 136 دقیقه ای یک ژانر درام ، رمزآلود ، عاشقانه ، علمی تخیلی و مهیج می باشد .

 

ديويد ايمز (تام كروز) دنيا را در دستانش دارد. او هر چه بخواهد دارد: مالکيت يک موسسه انتشاراتی ، ثروت فراوان ، زيبايي ، يك خانه خارق العاده در منهتن و يک دوست دختر سکسی به نام جولي (كامرون دياز). يك روز او دختری به اسم سوفيا (پنه لوپز كروز) را مي بيند و ناگهان كشف مي كند عشق چيست. بدبختانه رابطه رو به رشد ديويد با سوفيا، حسادت جولي را برمي آنگيزد، ظاهرا او از رابطه در واقع سرسري ديويد با خودش برداشت ديگري كرده، بنابر اين ديويد را به گردش با ماشين دعوت مي كند، ماشين را به جايي مي كوبد، خودش مي ميرد . ديويد نجات مي يابد اما صورتش از شكل افتاده و بايد ماسكي به چهره بزند تا زخم های صورتش را بپوشاند . اين حادثه باعث می شود ديد او نسبت به زندگی تغيير کند .

برای دیدن جزییات بیشتر در مورد فیلم و نقد و بررسی آن ، بر روی ادامه مطلب کلیک کنید .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 2:38  توسط محمد 
 
 
 
 
 
 
شهر خدا

  City of God

(Cidade de Deus)

زمان فیلم :  130 دقیقه
وضعیت نمایش :  اکران شده .
سال ساخت :   2002
تاریخ اکران :  30 آگوست سال 2002 ( در برزیل ) و سال 2003 ( در دنیا ) .
رنگ :  رنگی .
زبان اصلی : برزیلی (
Portuguese )
هزینه ساخت : $3,300,000

رتبه بندی بین المللی :

United States : R , United Kingdom : 18 , Japan : R-15 , Germany: 16 , Brazil: 16 , France: 16 , Spain: 18 , Italy: T , Argentina: 16 .


عوامل فیلم :

بازیگران :

اسکاندر رودريگز، لئوناردو دي هورافليپه، جاناتان هاگنسون، سئو جورج
Alexandre Rodrigues , Leandro Firmino , Phellipe Haagensen , Douglas Silva , Jonathan Haagensen , Matheus Nachtergaele , Seu Jorge

*** اکثر این بازیگران در قبل از این در عمر خود بازی نکرده بودند و در واقع آنها در شهر خدای خودشان نقش ایفا می کردند !

کارگردان :  فرناندو میره یس
نویسنده داستان :  
Paulo Lins , Bráulio Mantovani
موسیقی :
Ed Cortês  , Antonio Pinto
تهیه کننده : Elisa Tolomelli و Mauricio Andrade Ramos و Andrea Barata Ribeiro   

تولید :
  برزيل – فرانسه – آمريکا


جوایز و انتخابها :

این فیلم برنده چهار جایزه در سال 2004 شده است :

Best Cinematography (César Charlone),
Best Directing (Meirelles),
Best Editing (Daniel Rezende)
Best Writing (Adapted Screenplay) (Mantovani).
 

قبل از این در سال 2003 کاندید بهترین فیلم خارجی شده بود ، اما نتوانست در 5 فیلم لیست نهایی قرار گیرد .


خلاصه داستان :

شهر خدا داستان تبهکاران شهري فقير و نکبت زده در حومه ريودوژانيروي برزيل است اين فيلم داستان اين تبهکاران را براساس يک داستان واقعي از دهه 1960 تا دهه 1980 دنبال مي کند دو گروه تبهکاري که يکي به رهبري «ليتل ديدز» که مردي خشن و بي رحم است که عاشق کشتن انسان هاست و ديگري به رهبري کاروت هستند مي خواهند همديگر را از دور خارج کنند تا توزيع مواد مخدر شهر را خود در دست بگيرند ماه ها جنگ هاي خونين بين آنها ادامه دارد سرانجام به دليل اينکه «ليتل ديدز» پول قاچاقچي اسلحه را نمي دهد پليس ها دو گروه را محاصره مي کنند و آنها را مي کشند و دستگير مي کنند در اين ميان «راکت» پسر جواني است که از صحنه هاي درگيري دو گروه عکس هايي خبري تهيه مي کند به شهرت و تمکن مالي مي رسد.


تحلیل و نقد فیلم :

نام اين بخش فقيرنشيني در ريودوژانيروي برزيل، نامي کنايي دارد:«شهر خدا»، شهر در اصل مشحون است از خشونتي غيرقابل تصور بسيار لجام گسيخته و بدوي. شهر را دزدي، قاچاق مواد، قتل در برگرفته است طوري که آدم کشي گويي کاري پيش و پا افتاده است و اسلحه از وسايل اوليه زندگي اين مردم است. سکانس اول فيلم مرغي را نشان مي دهد که چون مي فهمد که مي خواهند او را بکشند پا به فرار مي گذارد، اما رييس خشن تبهکاران (ليتل ديدز) و دارودسته اش گام به گام مرغ را تعقيب مي کنند حتي براي کشتن او مرتب به او شليک مي کنند. گوي اين تمثيلي از وضعيت اين شهر هم هست. گويي زندگي خشن اين مردم چه اجبار چه به صورت روزانه و طبيعي اين نحوه زندگي را اقتضا مي کند. چرا که کار شرافتمندانه در «شهر خدا» مترادف است با بدبختي. بنابراين دايره اي بسته است که امکان گريز از آن ممکن نيست. حتي گاه تبهکاران خشمگين هم که مانع عبور از اين دايره نمي شوند اين محدوديت با قضا و قدر شکل مي گيرد گويي اين شهر نفرين شده است. به ياد بياوريم «بني» يکي از سردسته هاي تبهکاران را که عاشق دختري مي شود و مي خواهد به خواهش دختر و تصميم شخصي، خودش را از انجام کارهاي بزه کارانه کنار بکشد و زندگي سالمي را ادامه دهد، اما به طور تصادفي به جاي دوست و شريک تبهکارش «ليتل ديدز» (سردسته بي رحم تبهکاران) قتل عام شده اند نامزدش هم توسط او هتک حرمت شده است با اينکه «ناک هر» مي خواهد سالم زندگي کند براي حفظ جانش و در ضمن انتقام گيري مجبور مي شود به تبهکاران گروه رقيب بپيوندند او در آغاز معتقد است که ضمن سرقت و عمليات تبهکارانه، هيچ بي گناهي نبايد کشته شود ولي اقتضائات بي رحمانه اعمال تبهکارانه در اين شهر دوزخي او را هم به سوي جنايت سوق مي دهد. فقر و خشونت چنان در اين شهر رخنه کرده است که بسياري از بچه ها اسلحه به دست دارند و آدم مي کشند و اميدوارند در آينده تبهکاران بزرگي شوند. «ليتل ديدز» هم از کودکي تشنه خون بوده است گويي او تبهکار و آدم کشي بالفطره است. او در دوران کودکي وقتي که سه بزرگسال همراهش هتلي را غارت مي کند با بي رحمي جنون آميزي به داخل هتل مي رود و همه را به گلوله مي بندد. او در بزرگسالي هم در نهايت بي رحمي هر مخالفتي را با اسلحه خاموش مي کند به ياد بياوريم صحنه اي که «ليتل ديدز» به پاهاي بچه هايي که بي اجازه او، دله دزدي کرده اند شليک مي کند و در برابر گريه هاي آنها و زجري که مي کشند قهقهه سر مي دهد. در اين ميان کاراکتر پسري به نام «راکت» به عنوان کاراکتر مرکزي داستان معرفي مي شود. او به قول خودش عرضه کارهاي خلاف ندارد و دوباري که براي سرقت مي رود دلش به حال دختر مغازه دار و بليط فروش مي سوزد و از حمله به آنها صرف نظر مي کند. «راکت» که مدتي هم در سوپرمارکت کار مي کند مي گويد: «کم کم داشتم درک مي کردم که درستکاري در زندگي بزرگترين حماقته» «راکت» به جاي اعمال خشونت آميز علاقه مند به عکاسي و تجربه هاي خلاقانه است. او به انعکاس خشونت «شهر خدا» توسط عکس هايش در مطبوعات مي پردازد و همين عکاسي است که براي «راکت» وسيله پيشرفت در حرفه عکاسي است که براي «راکت» وسيله پيشرفت در حرفه عکاسي خبري مي شود و به ياد بياوريم که او از پشت دوربين با چشم هايي مضطرب و مشتاق عکس مي گيرد تصاوير پشت ويزور لرزان دوربين او که جنايات و سرقت ها را لحظه به لحظه ثبت مي کند. تبهکاران هم گويي از ثبت وقايع بدشان نمي آيد. «ليتل ديدز» وقتي عکسش در روزنامه چاپ مي شود تمام روزنامه هاي دکه روزنامه فروشي را مي خرد و به دوستانش نشان مي دهد و مي گويد: «حالا معلوم شد که رييس اصلي چه کسي است» به ياد بياوريم عکس هاي او را که با افتخار و ژستي پوشالي اسلحه ها را به دست گرفته که نشان از خشونت بدوي و ابلهانه او دارد که حس مي کند با جنايات بي شمارش حالا سلطان همه جهان شده است.از نظر سينمايي و امکانات تصويري «شهر خدا» فيلمي بسيار خارج از انتظار است که آن هم از فيلمي برزيلي و در آمريکاي جنوبي. به ياد بياوريم تدوين ديناميک سکانس اول فيلم که با نماهايي گذرا از تيز کردن چاقو که سريع به هم قطع مي شوند، پايکوبي بچه ها، دوربين روي دست و پرحرکت به دنبال مرغ فراري، نماهاي نقطه نظر افراد تعقيب کننده که همه به نحو مؤثر و پرشتاب و هيجان انگيزي به هم پيوند يافته اند. يا تمهيدي بصري را در «شهر خدا» مي بينيم که پيش از اين در فيلم ماتريکس شاهد آن بوده ايم يعني چرخش دوربين به صورت 360 درجه به دور کاراکتر «راکت» در ميدان که اين تمهيد با دوربين هاي فراوان تک فيلمي دور تا دور کاراکتر انجام مي گيرد و اين چرخش سپس با تمهيدي کامپيوتري شکل نهايي خود را مي يابد. در اين صحنه در ضمن چرخش 360 درجه دوربين به دور «راکت» توسط جلوه اي ويژه به تدريج فضا و خود کاراکتر به روزهاي کودکي اش باز مي گردد. يا به ياد بياوريم معرفي جالب و مؤثر سه رفيق دزد در اپيزود اول که با فيکس فريم روي هر کدام و زوم به چهره شان انجام مي گيرد يا پيوند نماهاي اورهد (از بالاي سر) به يکديگر از محله هاي مختلف که «ليتل ديدز» گروه هي مختلف رقيب را قتل عام مي کند که نشان از ماشين قصابي و خشونت و بي رحمي «ليتل ديدز» دارد که گوي نمي توان آن را متوقف کرد يا در خانه فروش مواد مخدر مي بينيم که در نماي ثابت از داخل خانه گذر سال ها را در آن مي بينيم وسايل خانه عوض مي شوند بارها و بارها افراد مختلف مي ايند و مي روند و همه اين تغييرات را در نمايي ثابت از داخل خانه داريم. يا به ياد بياوريم نيروهاي اجير شده توسط پليس وقتي مردي را به اشتباه مي کشند هفت تيري در دست او مي گذارند و با آن شليک مي کنند که قتل او در اثر درگيري به نظر بيايد. در اين صحنه دنبال کردن گلوله توسط دوربين که به جاهاي مختلف برخورد مي کند و کمانه مي کند و مسيرش عوض مي شود ما را به ياد فيلم هاي هاليوودي مي اندازد. سرانجام سکانس نهايي به کشته و دستگير شدن دو گروه تبهکار و رؤسايشان مي انجام و سرانجام همان بچه هاي کوچک که از «ليتل ديدز» (تبهکار بزرگ) دل پري دارند (صحنه هاي خشونت آميز او با کودکان را به ياد بياوريد) بدن او را با اسلحه هايشان سوراخ سوراخ مي کنند «راکت» هم با عکس هايي که از اين واقعه مهم و خونين تهيه مي کند معروف مي شود و وضعش هم خوب مي شود و براي اولين بار اسم کامل و شغلش را به ما مي گويد: «ويلسون رودريگز، عکاس» بنابراين سرانجام «راکت» مي تواند با کوشش و پشتکار و با تکيه بر ذهن خلاق خود از دايره بسته «شهر خدا» بگذر و به يک زندگي سالم و پردرآمد برسد، اما شايد معدودي از اين بچه ها از چنين محله هاي مخوف و فقيري بتوانند از اين زندگي نکبت بار در شهرهاي فقير آمريکاي جنوبي نجات يابند.نيروهاي پليس هم در چنين محله هايي کاري به کار کسي ندارند انگار که مکان هايي فراموش شده هستند هر کس هر کاري که مي خواهد مي کند و تنها هنگامي پليس فعال مي شود که «ليتل ديدز»پول خريد اسلحه از دلالان را نمي دهد و اداره پليس فاسد تحت نفوذ دلالان اسلحه بساط گروه تبهکاري را بر مي چينند، اما به غير پليس افراد متمکن شهر هم گويي اصلاً از چنين مکاني بي خبر هستند چرا که به قول «راکت»:«پولدارها درد ما را نمي فهميدند کارت پستال هاي ريودوژانيرو و شهر خدا رامي ديدند که آنجا را چون بهشت نشان مي داد». اسم اين شهر نفرين شده نام کنايي «شهر خدا» را دارد، اما در حقيقت بهشت تبهکاران و خيابان هايش به رنگ گلگون خون بي گناهان است شهري دوزخي که گويي خيلي از خداوند دور است.


گالری عکس فیلم :


پشت پرده فیلم :

از زبان کارگردان فیلم شهر خدا ( فرناندو میریس ) :

ترجمه: حامد صرافى زاده

در اين چند ساله اخير كمتر فيلمى را به ياد داريم كه مثل «شهر خدا» هم اولين تجربه بلند يك كارگردان باشد و هم به طرز شگفت آورى مرعوب كننده از آب درآيد. واقعاً دشوار بود كه تصور كنيم بچه ها و نوجوان ها و نابازيگرهاى نه چندان خوش سيماى برزيلى، محله هاى فقيرنشين و حاشيه اى و زاغه هاى ريودوژانيرو، موضوع تكرارى دلال هاى مواد مخدر و اسلحه و خشونت مداوم بتوانند تماشاگران «شهر خدا» را تا اين اندازه ذوق زده و از خود بى خود كنند. از دوستان منتقد و تماشاگران ايرانى كه فيلم را ديده اند كسى را به ياد ندارم كه پس از تماشاى «شهر خدا» درباره لذت تماشاى فيلم حرفى نزده باشد. ضرباهنگ سريع و پرهيجان فيلم ، فيلمبردارى و تدوين درخشان و تحسين برانگيز آن و روايت خشن و نفسگير قصه و كارگردانى به معنى واقعى كلمه هنرمندانه فرناندو ميريس باعث شد تا «شهر خدا» در جشنواره هاى سرتاسر دنيا به نمايش درآيد و برنده نزديك به ۵۰ جايزه بين المللى شود. فيلم  آرام آرام به اثرى كالت تبديل شده و فكر مى كنم همين كه كارگردانى «شهر خدا» نامزد جايزه اسكار امسال بود به اندازه كافى قدرت و توانمندى فوق العاده اين كارگردان ميانسال برزيلى را اثبات مى كند. فقط كافى است «شهر خدا» را با «دارودسته هاى نيويوركى» مارتين اسكورسيزى مقايسه كنيد تا متوجه شويد ميريس در اولين تجربه اش چندين قدم از استاد پيشى گرفته است. (فضاى فيلم به شدت شما را به ياد فيلم استاد مى اندازد) حالا مى توان به راحتى ادعا كرد كه اين فيلم در كنار «با او حرف بزن» (پدرو آلمودوبار)، «بدو لولا بدو» (تام تيكور)، «۲۱ گرم»، (الخاندرو ايناريتو)، «آملى» (ژان پيرژونه)، «مرثيه اى بر يك رويا»( دارن آرونوفسكى) و... (چقدر لذت بخش است كه مى توان اين فهرست را همچنان ادامه داد) جزء برترين و ماندگارترين آثار دهه اول قرن بيست و يكم به حساب مى آيد. نكته نگران كننده همين جا است. تماشاگرانى كه براى فيلم بعدى اين كارگردان- تعصب: قسمت بعدى- لحظه شمارى مى كردند (كه قرار بود هشت داستان مختلف را در هشت كشور دنبال كند) ناگهان متوجه شدند كه از اين كارگردان فيلمى با بازى رالف فاينس و راچل ويتس (بازيگر زن فيلم موميايى) با نام «باغبان هميشگى/ وفادار» و براساس رمانى از جان لوكاره (جاسوسى نويس مشهور) به روى پرده رفته است. نگرانى از آنجا ناشى مى شد كه آيا او هم به سرنوشت كارگردان هايى مثل كوئنتين تارانتينو، روبرت رودريگز، ديويد فينچر، كريستوفر نولان، برايان سينگر، والتر سالس، لوك بسون و... دچار شد؟ (استعداد هايى كه فيلم هاى اوليه شان شديداً شوق برانگيز بودند اما تماشاى فيلم هاى آخرشان ديگر شورى در ما نمى انگيخت.) آيا هاليوود زندگى هنرى او را هم مثل بقيه به مسير ديگرى كشانده است؟ (ظرف دو يا سه هفته آينده در مقاله اى مى خواهم درگيرى هاى ذهنى و پرسش هايم را درباره نسبت هاليوود و سينماگران مستعد با شما در ميان بگذارم.)«باغبان هميشگى / وفادار» با استقبال زياد منتقدان آمريكايى روبه رو شده و خب اين موضوع با توجه به حرف هاى ميريس واقعاً اميدواركننده است. متن زير مجموعه اى از گفت و گوهايى است كه ميريس با سايت ها و روزنامه هاى Seattle Weekly، The Chronicle Online، Film Threat، Suicidegirls، La Weekly، Filmforce، Azcenteral ، Moviefone و Yahoonews انجام داد.

 •«شهر مردان» و روزهاى بعد از «شهر خدا»
من مهندس ساختمان بودم. در دوران جوانى به خاطر علاقه بى  حد و حصرم به طراحى و نقاشى وارد دنياى انيميشن شدم. مى خواستم ببينم طرح هايم به هنگام حركت چه شكلى مى شوند. بعد از مدتى به ساخت فيلم هاى ويديويى و تجربى روى آوردم و كمى بعدتر به كارگردانى آثار مستقل تلويزيونى مشغول شدم. در تلويزيون كارم به ساخت آگهى هاى تجارى كشيد. براى تلويزيون چيزى در حدود ۱۰۰۰ آگهى ساختم. پس از ساخت اولين فيلمم _ شهر خدا- زندگى ام زير و رو شد. در دو سه سال گذشته نويسنده ها، بازيگران و كارگردان هاى زيادى به من گفتند كه «شهر خدا» شديداً آنها را تحت  تاثير قرار داده است. واكنش هاى آنها براى من غيرقابل پيش بينى و ديوانه وار بود. من «شهر خدا» را در برزيل بدون حضور ستاره ها و بازيگران خيلى مشهور ساخته بودم. قصه آن درباره اوضاع كشور خودم بود. من موقع ساخت آن تنها به تماشاگران برزيلى فكر مى كردم، فيلمى با ۵۰۰ هزار نفر تماشاگر كه براى سينماى برزيل ايده آل بود. فيلم به كن رفت، سه ميليون تماشاگر آن را ديدند، كلى جايزه گرفت و در جشنواره هاى گوناگون در رشته هاى مختلف نامزد جوايز متعددى شد. تمام اين موفقيت ها از «هيچ چى» نشات گرفته بود. پس از اولين نمايش «شهر خدا» با كلى پيشنهاد مختلف و فيلمنامه هاى جورواجور روبه رو شدم. پس از نامزدى اسكار ديگر مرا به رسميت مى شناختند. حالا ديگر شهرت عمومى پيدا كرده بودم. همه مى خواستند با من كار كنند. مدام به من مى گفتند هر ايده اى دارى مال خودت ما فقط مى خواهيم تهيه كننده ات باشيم. به قول مدير برنامه هايم حالا ديگر مى توانستم دو فيلم خيلى خيلى افتضاح بسازم و همچنان اعتبارم را حفظ كنم. آنها برايم ۱۰۰ فيلمنامه فرستادند. وقتى مى گويم «۱۰۰ تا» حرفم را باور كنيد. من واقعاً ۱۰۰ فيلمنامه در خانه داشتم. از مهمترين هايش يكى «هم دست» بود كه دست آخر مايكل مان آن را ساخت و ديگرى اقتباسى از رمان
A Confederacy of Dunces (برنده جايزه پوليتزر) كه مدت ها قبل در مرحله ساخت متوقف بود. راستش را بخواهيد نمى دانستم چگونه آن را بسازم. خيلى آمريكايى بود و من پيش خودم فكر كردم با ساخت آن،يك فيلمنامه خوب را به معنى واقعى كلمه ضايع مى كنم. «شهر خدا» شرايط متفاوتى را جلوى پايم گذاشت. درهاى زيادى به رويم باز شده بود. با همه اين اوصاف ايده آل من ساخت فيلم هاى عظيم و پرزرق و برق نيست. خيلى دوست دارم در عرصه فيلمسازى شيوه پدرو آلمودوبار را در پيش بگيرم. او الگوى واقعى من است. ساختن فيلم هاى برزيلى براى تماشاگران سرتاسر دنيا، فيلم هايى با هزينه هاى نه چندان زياد، فيلم هايى با هزينه هاى معمولى و... اين همان چيزى است كه مى خواهم به آن برسم. اگر هم ايده هاى پرخرجى مثل «باغبان هميشگى/ وفادار» داشته باشم مجبورم آن را به زبان انگليسى بسازم. ببينيد شما نمى توانيد يك فيلم غيرانگليسى زبان با هزينه اى بيش از شش يا هشت ميليون بسازيد (اين كارى است كه دقيقاً آلمودوبار از عهده اش برمى آيد) چون اگر هزينه فيلمتان از اين رقم بيشتر شود، فروش فيلم مطمئناً پول ساختش را برنمى گرداند. بعد از «شهر خدا» به شدت مشتاق بودم تا فيلمى درباره «روند جهانى شدن» بسازم. اما وقتى قرارداد «باغبان هميشگى/ وفادار» را امضا كردم تازه فهميدم چقدر دوست دارم تا منتظر پيشنهادات آمريكايى ها بشوم. حس كردم مى خواهم آمريكايى ها پيشنهاد كار بعدى ام را به من بدهند چون كه تا پيش از اين اتفاق گوش من پر بود از قصه هايى كه درباره رفتار استوديوها مى گفتند. خب من متوجه شدم كه قضيه كاملاً با آن چيزى كه شنيده بودم متفاوت است. آنها واقعاً آدم هاى نازنين و باهوشى بودند و خواسته اى خلاف ميلم را مطرح نكردند. در طول كار كاملاً يار و همراه من بودند و بسيار با درايت عمل كردند. البته تجربه نمايش و پخش «شهر خدا» در آمريكا درس هاى زيادى براى من داشت. هاروى وينيستاين از همان ابتدا فيلم را خيلى تحويل گرفت. او به شدت از «شهر خدا» خوشش آمده بود. هاروى با من تماس گرفت و گفت: «اين فيلم لياقت بيشتر از اينها را دارد. ما مى خواهيم پول بيشترى خرج كنيم و فيلم نامزد اسكار شود.» به هر حال با اينكه اين اتفاق از نقطه نظر اقتصادى و تجارى براى من تجربه بدى بود من باز هم حاضرم به چنين كارى تن بدهم. مى دانم كه قرارداد خوبى امضا نكردم. راستش من آن موقع به «شهر خدا» اعتقاد چندانى نداشتم. اصلاً فكرش را نمى كردم كه يك فيلم كم هزينه برزيلى آن هم به زبان پرتغالى بتواند اينچنين جلب توجه كند. هاروى بيشتر از من فيلم را دوست داشت و بايد اذعان كنم كه آنها واقعاً مبلغ توافقى در قرارداد را تمام و كمال پرداختند. اما درباره «شهر مردان» بايد بگويم كه اثرى تلويزيونى است. مجموعه اى است كه ما براى تلويزيون توليد كرديم. بعد از ساخت «شهر خدا» ما مى خواستيم همچنان با آن بازيگر هاى جوان همكارى مان را ادامه دهيم. به همين دليل اين مجموعه را براى تلويزيون كارگردانى كردم. در حال حاضر سال اول آن را به پايان رسانيده ايم كه با موفقيت و استقبال خيلى زيادى همراه بود. امسال قرار است بخش ديگرى از آن را بسازيم. ۱۷ كشور اين مجموعه را از ما خريده اند و اخيراً آن را به Palm Picture
در آمريكا فروختيم. قصه مجموعه درباره دو پسر جوان است كه حاشيه نشين و براى تامين زندگى شان به دنبال پول درآوردن هستند. با اين حال قصه ما كمدى است نه درام. «شهر خدا» درباره فروشندگان و دلال هاى مواد مخدر و جماعت حاشيه نشين بود.حالا اينجا با قصه اى درباره زندگى روزمره درون همان زاغه ها طرفيم كه اتفاقاً بامزه و خنده دار است.


 نویسندگان : محمد . ج ، محمد . ش

منابع :

Wikipedia ( ویکی پدیای انگلیسی )
www.tebyan.net ( وب سایت ادبی هنری تبیان )
و ...


ادامه مطلب
نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 5:42  توسط محمد 
 
 
 
 
 
 
CRASH
 

تصادف ( CRASH )

تصادف ( CRASH )

فیلم ملودرام تصادف به کارگردانی پل هاگیس در سال 2004 ساخته شد و در سال 2005 به اکران عمومی در آمد . این فیلم که با هزینه بسیار کم ( شش و نیم میلیون دلار ) ساخته شده است ، پس از اکران موفق خود به بیش از 100 میلیون دلار فروش دست یافت . پل هاگیس که اولین کارگردانی خود را در این فیلم تجربه میکرد ، در حالی به ساخت این فیلم دست زد که سابقه فیلم نامه نویسی ، فیلم محبوب میلیون دلاری را یدک می کشید .

این فیلم که با یک صحنه ی تصادف ماشین آغاز می شود در واقع موضوع اصلی فیلم برخورد و تصادف بین شخصیت های فیلم می باشد و نه تصادف ماشین ، وی با در کنار هم قرار دادن حوادث مانند پازلی آنها را می چیند و فیلم را به جلو می برد .

بهتر است که فیلم را از زبان امیر عزتی نویسنده ، مترجم و منتقد سینما و تلویزیون بشنویم ...

ژانر : درام .

محصول کشور : آمریکا ، آلمان .

زمان فیلم : 113 دقیقه .

سال ساخت : 2004 .

سال انتشار : 6 ماه مه 2005

هزینه ساخت : 6 و نیم میلیون دلار .

فروش در آمریکا : 55 میلیون و چهارصد هزار دلار .

فروش بین المللی : 83 میلیون و چهارصد هزار دلار.

فروش دی وی دی های فیلم در آمریکا : هر هفته 20000 عدد .

بعد از اعلام نامزد جایزه اسکار شدن : هر هفته 50000 عدد .

 


عوامل فیلم :

کارگردان: پل هاگیس.
فیلمنامه: رابرت مورسکو، پل هاگیس.
مدیر فیلمبرداری: دانا گونزالس، جیمز مورو.
تدوین: هیوز واینبورن.
موسیقی: مارک ایشام.
طراح صحنه: لارنس بنت.

بازیگران: ساندرا بولاک( جین کابوت)، دان چیدل( کارآگاه گراهام واترز)، مت دیلون(گروهبان رایان)، جنیفر اسپوزیتو(ریا)، ویلیام فیچنر(جک فلانگان)، برندان فریزر(ریچارد کابوت)، تندی نیوتن(کریستین)، رایان فیلیپه(سرکار هنسون)، شاون توب(فرهاد).


جوایز و انتخابها :

فیلم "تصادف" در سال 2006 کاندید 6 جایزه شد که موفق به کسب سه تا از آنها گردید .

  • Won: Best Motion Picture   ( برنده جایزه بهترین تصویر برداری )
  • Won: Best Original Screenplay   (برنده جایزه بهترین تدوین )
  • Won: Best Achievement in Film Editing   (بهترین ویرایش فیلم )
  • Nominated: Best Performance by a Supporting Actor (Matt Dillon)
  • Nominated: Best Achievement in Direction (Paul Haggis)
  • Nominated: Achievement in Music Written for Motion Pictures (In the Deep)

 

 


خلاصه داستان و

تحلیل و نقد فیلم :

بعد از دیدن نقد و تحلیل بسیار زیبا و جامع از آقای امیر عزتی ، نویسنده و مترجم و منقد سینما و تلویزیون دلم نیومد که اون نقد زیبا رو برای شما نذارم :

دو کاراگاه پلیس که عاشق همدیگرند، یک مغازه دار ایرانی عصبی ، یک زن خانه دار و همسرش که دادستان است، یک کارگردان سیاه پوست و همسرش، یک قفل ساز مکزیکی و دختر کوچکش،  دو سارق سیاه پوست  اتومبیل، یک زوج میان سال چینی  و یک پلیس تازه کار و همکار نژاد پرست اش ...کسانی که درون زندگی یکنواخت لس آنجلس بی خبر از هم زندگی می کنند و امکان بسیار ضعیفی وجود دارد که زندگی هایشان با هم تداخل پیدا کند؛ اما یک تصادف همه چیز را عوض می کند.

 

در جستجوی پناهگاه

 

امیر عزتی

 

  همیشه فیلم هایی را که در خلاف جهت تصور تماشاگر حرکت می کنند، دوست داشته ام و معتقدم کسی که می خواهد با انتظارات تماشاگر بازی کند، باید از نظر دراماتیک کارش خوب بلد باشد. تصادف یکی از این فیلم هاست و کارگردانش نشان می دهد که به کار خویش وارد است. از نام فیلم آغاز می کنم، که در ذهن تماشاگر این تصور را ایجاد می کند که باید با تصادف های معمول رانندگی در فیلم روبرو شود، اما در طول فیلم آن چه با یکدیگر تصادف می کنند، اتومبیل ها نیستند، بلکه احساسات شخصیت هاست که با یکدیگر برخورد می کنند. در اجرا نیز هاگیس تماشاگر را آن قدر با وقایع غیر منتظره روبرو می کند که در پایان، از نظر دراماتیک لزوم چندانی به گره گشایی حس نمی شود.

تصادف اولین فیلم پل هاگیس در مقام کارگردانی است، او قبلاً برای فیلمنامه تیکه میلیون دلاری کاندید اسکار بوده و چندین جایزه برای فیلمنامه هایش گرفته است. هاگیس در تیکه میلیون دلاری نشان داد که در لمس فشارهای درونی آدم ها  و تبدیل آنها به عناصر دراماتیک تا چه حد تواناست و نتیجه کارش مانند مشتی بر روی معده بیننده بود. هاگیس این بار فقط مشت های دراماتیک پرتاب نمی کند، بلکه تکنیک نشان دادن راست و زدن به چپ را نیز به آن اضافه کرده است. او وقایع را به شکلی عادی به تماشاگر عرضه می کند، اما در میانه راه مسیر را عوض کرده و ضربه هایی در جهت عکس به تماشاگر وارد می کند. این عمل باعث می شود شوک شدیدی به تماشاگر ، هم چون شخصیت های فیلم ، وارد شده و در نتیجه اعتقاد تماشاگر به پیش فرض هایش را زیر سوال ببرد.

این که چگونه پیش فرض ها در جامعه تبدیل به هیستری می شود، و این که تحت تاثیر واقعه یازده سپتامبر چگونه اقلیت مسلمان به چشم دشمن نگریسته می شود؛ موضوع تازه ای نیست. اما هیچ کس، حتی کسانی که دارای این پیش فرض ها هستند، متوجه نیستند که در امنیت قرار ندارند و برای همین است که فیلم هاگیس واجد  اهمیت است.

در تصادف انسان هایی  حضور دارند که به پیش فرض های خود چسبیده اند و  متوجه پیرامون خود نیستند، اما نیاز به امنیت را حس می کنند و از این که زخمی و رنجیده شوند حیرت می کنند. هدف هاگیس زدن ضربه ای به این آدم هاست و یقین دارم کسانی که رنجیده شده اند، پس از گذراندن تجربه ای متفاوت در زندگی ، این که چقدر آسان از چنگ پیش فرض هایشان خلاص شده اند، خواهند خندید ، اما در فیلم تصادف همه به راحتی نمی توانند بخندند.

مضمونی که هاگیس برای کار خود انتخاب کرده، هم چون قطعات نامفهوم و شاید شوک آور یک پازل است. انسانهایی از نژادهای مختلف که به جای شناخت یکدیگر باید به نیاز مراقبت از همدیگر پی ببرند. اما برای رسیدن به منزل مقصود راهی سخت در پیش است. به نظر هاگیس تمامی شخصیت های تصادف دچار پارانویا هستند مانند:

 کامرون ، کارگردانی که شاهد دستمالی و در واقع تجاوز پلیسی نژاد پرست به همسرش به بهانه بازرسی بدنی می شود، قفل سازی مکزیکی که دختر پنج ساله اش از ترس گلوله ای که شاید از پنجره اتاقش به درون بیاید در زیر تختخواب پناه گرفته است، جین همسر دادستان محلی که اتومبیلش به زور سلاح غصب می شود و فقط به صرف این که از قیافه قفل ساز خوشش نیامده دستور می دهد تا دوباره قفل های منزل تعویض شوند. این پارانویا در دو صحنه اثرگذار به اوج می رسد ، ابتدا در آنجا که هنسون اسلحه کشیده و سیاه پوست جوان را به قتل می رساند و دوم آنجا که کریستین ، همسر کارگردان ، بعد از تصادف در اتومبیل به دام افتاده و تنها پلیس نزدیک به محل حادثه کسی نیست جز همان مامور نژاد پرستی که او را دستمالی کرده است. وحشت او از دیدن مامور آن چنان زیاد است که ترجیح می دهد در اتومبیل که تا دقایقی دیگر منفجر خواهد شد، به حال خود رها شود.

crash4 اما برای من تاثیر گذار ترین لحظه فیلم فریاد جگر خراش قفل ساز مکزیکی در لحظه ای  است که می پندارد دخترش مورد اصابت گلوله فرهاد مغازه دار ایرانی قرار گرفته است. اما نترسید معجزه ای رخ داده است، دختر فرهاد قبلاً گلوله های واقعی را با گلوله های پلاستیکی عوض کرده تا پدرش در اوج خشم جان انسانی را نستاند.

از دید هاگیس آمریکایی ها همه دچار بیگانه هراسی شده اند ، هیچ کس نمی خواهد طرف مقابل را درک کند، نمی خواهد بداند که او واقعاً چگونه انسانی است، همین قدر که بیگانه باشد برای دوری گزیدن و نفرت ورزیدن کافی است. حتی سیاه پوست جوانی که خود اسیر بیگانه هراسی سفید ها ست ، هنگام تصادف با مرد میان سال چینی ، او را به دلیل این که یک چشم بادامی است و متعلق به نژادی پست تر، در میانه خیابان رها می کند.

برای کسانی که مغازه فرهاد را نیز تخریب کرده اند ،او یک عرب است. تعجب فرهاد هنگام گفتن " از کی ایرانی ها عرب شده اند؟ " به همسرش که دیوارها را تمیز می کند دیدنی است. شاید او نیز اعتقاد دارد که ایرانی ها از اعراب برترند؟ 

حتی هنسون نیز پس از جنایت از تمامی اصول اخلاقی خود عدول کرده و اتومبیل را هم چون سرباز آمریکایی حاضر در عراق به آتش می کشد تا ردی از جنایت خویش برجای نگذارد. یا مرد چینی میان سال که حتی به هم نژاد خود رحم نکرده و یک خانواده مهاجر قاچاق را در وانت خود محبوس کرده تا بعداً آنها را در ازای نفری پانصد دلار بفروشد.

البته لحظات نه چندان امید بخشی هم در فیلم وجود دارد ، مانند پیچیدن پای جین در منزل و این که کسی غیر از خدمتکار لاتینی وجود ندارد تا به او کمک کند. جین به او می گوید " تو تنها دوست نزدیک منی " این جمله  نشان دهنده تنهایی عمیقی است که بعد از یازده سپتامبر گریبان آمریکایی ها را گرفته است. مردم آمریکا خود را بیش از پیش در خطر حس می کنند، اما باید پرواز اعتماد را با همدیگر تجربه کنند .  

در آغاز گفتم که هیچ کس در امنیت کامل قرار ندارد، ما همه در یک کشتی قرار داریم و انتخاب هایی که می کنیم ، زندگی دیگر انسان های درون کشتی را تحت تاثیر قرار می دهد. اما ظاهراً هیچ کس متوجه این نیست که همگی در یک کشتی قرار داریم، همه تلاش می کنند که قفل ها را عوض کنند، اما تعمیر در را فراموش می کنند. اگر در را تعمیر کنند، این بار در اتومبیل به دام خواهند افتاد. راه در امنیت زندگی کردن از آموزش مغزها می گذرد، اما هاگیس ترجیح می دهد این حرف را در پایان فیلم نگوید و روش تز گونه بودن فیلم را رد کرده و آن را در طول فیلم کم کم توضیح می دهد.

هاگیس ساختار دراماتیک را خوب می شناسد، بنابر این  در آفریدن لحظه های دور از انتظار یگانه عمل می کند. مانند صحنه ای که مغازه دار عصبی ایرانی پس از ریختن زباله ها به داخل مغازه اش برمی گردد. دوربین به جای تعقیب او  روی زباله ها زوم می کند. گوش ها و مغز تماشاگر منتظر شنیدن صدای شلیک گلوله ای به قصد خودکشی است، اما مغازه دار برمی گردد و زباله ها را به هم می ریزد تا آدرس قفل ساز مکزیکی را پیدا کند.

یا لحظه ای که کامرون ، کارگردانی که از سوی همسرش به دلیل نداشتن شهامت مورد تحقیر قرار گرفته، به پشتوانه سلاحی که به چنگ آورده  برای پلیس هایی که محاصره اش کرده اند، رجز خوانی می کند، اما چیزی که انتظارش را دارید، به وقوع نمی پیوندد و سلاح هرگز کشیده نمی شود.

فیلم هاگیس مسلماً به عنوان یکی از بهترین فیلم های اول هر کارگردانی در یادها خواهد ماند. سناریوی خوب با نگاهی هوشمندانه و بازی هایی کوتاه ، اما عالی از بازیگران نامدار مانند برندان فریزر، مردی برای تمام نقش ها، از نقاط قوت فیلم است؛ یا دان چیدل در نقش کارآگاه پلیس که با بازی خود قدرت سکوت را به نمایش می گذارد و بد نیست به ترنس هاوارد در نقش کامرون هم اشاره ای بکنم که در صحنه رویارویی با پلیس با چشمانی اشک آلود ، در نقش شوهری که غرورش جریحه دار شده ، آن چنان اثرگذار بازی می کند که نمی توانید فراموشش کنید.

تصادف در مقیاس کوچک نشان دهنده آمریکا و در مقیاس بزرگ تصویر کننده جهان پیرامون ماست. دنیایی که آدمی در آن اسیر ضعف ها ، پیش فرض ها و حوادثی است که به نتایجی دور از انتظار ختم می شوند . استفاده نمادین هاگیس از برف- از سال ١٩٨٩ تاکنون در لس آنجلس برف نباریده است- به مثابه عاملی وحدت بخش نشان می دهد که بلا بر سر ما یک سان می بارد. تصادف ادیسه ای اخلاقی از زندگی انسان معاصر و مملو از خوادث غیر مترقبه، تقدیر و سرنوشت و نیاز به عشق در روابط انسانی است. تصادف قصه ای غمگنانه درباره دوران ماست؛  دورانی که فردیت، از خود بیگانگی و نفوذ رسانه ها در آن موج می زند. ریشه این بحران ها در دیدگاه مادی گرایانه لجام گسیخته ای نهفته که بر ما تحمیل شده است. سخن بر سر این است که قبل از مرگ نیاز داریم تا آرامش و صلح را تجربه کنیم، راستی برای رها شدن از اسارتی که ما را از انسانیت تهی ساخته، برای اصلاح خطاهای خود چقدر زمان داریم؟

آیا ما نیز هم چون رایان فرصتی خواهیم داشت تا در عین ناباوری از چنگ پیش فرض های غلط خود رها شویم. crash7

در آغاز فیلم رایان پلیس باتجربه ، اما نژاد پرست بازوی پلیس تازه کار را گرفته و فشار می دهد و از وی سوال می کند " می دونی کی هستی؟ " . جوان تصور می کند می داند کیست، اما در واقع نمی داند. رایان به او می گوید " اگر می خوای بدونی کی هستی، یه کم دیگه کار کن " به این گونه سعی دارد دلیل رفتار ناشایست خود را هم چون یک معذرت خواهی به همکار جوانش بفهماند " یک روز تو هم شبیه من می شی " . اما چند دقیقه بعد، رایان که نفرتی عمیق به سیاه پوست ها دارد مجبور می شود زنی سیاه پوست را که قبلاً به شکلی شدید رنجانده بود، از مرگی حتمی نجات دهد. تماشاگران تعجب می کنند، خود رایان هم همین طور. هاگیس در این جا تعجب رایان را که به سوپرمن تبدیل شده، به تماشاگر منتقل می کند و به احساسی عالی دست می یابد و به پیش فرض هایی که این بدن را اسیر خود ساخته اند می گوید که نمی توانند همیشه بر آن حاکم باشند.

گفتن این که ابتدا چه کسی بود که ساختن فیلم هایی با این ساختار دیداری / شنیداری پازل گونه را آغاز کرد، سهل نیست. در ١٩٩٩ پل تامس اندرسن با ماگنولیا و سال بعد اینیاریتو با Amores perros شخصیت های فیلم شان را با زنجیره ای از تصادفات به هم پیوند دادند. البته رابرت آلتمن در دهه هفتاد کوشش هایی در این زمینه انجام داده و در ١٩٩٣ برش های کوتاه را ساخته بود. تک ستاره جان سیلز را نیز نباید فراموش کرد. اما تصادف ساخته هاگیس درباره مهم ترین موضوع جهان در هزاره سوم است و از این رو با دیگر فیلم های مشابه خود تفاوتی عمیق دارد. در فیلم تصادف آن  چه که با هم تصادف می کنند  فرهنگ ها و نژاد هاست، یعنی برخورد تمدن ها.

تصادف به اندازه ماگنولیا محزون، به اندازه خوشبختی خشن و بیش از زیبای آمریکایی دراماتیک است. توانایی هاگیس در چیدن شخصیت هایش در جاهای مناسب  و به رخ کشیدن بی پروای حقایق است؛ او  راه حل های ساده  ارائه نمی دهد؛ امید بیهوده به تماشاگر ارزانی نمی کند ؛ از نظر او رستگاری رویایی گریزپاست. آمریکایی که او تصویر می کند بعد از فاجعه انهدام برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی دیگر مهد آزادی نیست ، بلکه مهد ترس هاست.

با این حال این فیلم فقط درباره لس آنجلس و  آمریکا نیست، موضوع آن را می توان به تمامی شهر ها و کشورها تعمیم داد. فراموش نکنید که شما در خانه خود نیز چندان در امنیت نیستید، ناگهان پایتان می پیچدد یا بیمار می شوید. نیاز به امنیت بودن مفهومی است که در مغز شکل می گیرد  و در همان جا نیز بایستی حل شود.  امروزه ما در برنامه های خبری تلویزیون شاهد اتفاقات ناگوار تازه ای هستیم، اما با هاگیس هم کلام می شوم که شاید فردا...

 


اخبار مربوط به فیلم :

 

تصادف به اضافه پول بيشتر مساوی اسکار! - چهارشنبه 17 اسفند 1384

آفتاب : روزنامه بريتانيايی گاردين در شماره روز سه شنبه هفت مارس گزارشی منتشر کرده از اينکه چگونه دست اندرکاران فيلم تصادف تنها در چند روز توانستند رای اعضای آکادمی علوم و هنرهای سينمايی آمريکا را به سوی اين فيلم برگردانند.
تا قبل از اهدای جوايز، تصور همه بر اين بود که فيلم کوه بروک بک بيشترين بخت را برای کسب جوايز اصلی شامل جايزه اسکار بهترين فيلم دارد.

شرکت فيلمسازی توليدکننده تصادف که با کسب جايزه بهترين فيلم، همه را شگفت زده کرد، در روزهای مانده به تصميم گيری نهايی جوايز اسکار در کل چهار ميليون دلار هزينه کرده تا اعضای آکادمی را به فيلم علاقمند سازد.
جالب اينجاست که هزينه اين فيلم تنها شش و نيم ميليون دلار بوده است.

گفته می شود دليل اصلی موفقيت اين فيلم هزينه کردن دو ميليون دلار بيشتر در روزهای مانده به رای گيری نهايی بوده است. اين رقم اضافه بر دو ميليون دلاری است که پيش از آن برای تبليغ فيلم هزينه شده بود.

هرچند رقم هزينه شده به نظر کم می آيد با اين حال تلاش ها موثر واقع شده است.

به گزارش گاردين در زمان اعلام نامزدی فيلم تصادف برای اسکار و در حالی که توجه دست اندرکاران به جوايز گلدن گلوب بود، شرکت سازنده، دو ميليون دلار برای تبليغ فيلم صرف کرده و نسخه های فيلم را با جملات پر طمطراق برای اعضا آکادمی ارسال کرد.

تصادف به رغم آنکه يکی از پخش کنندگان آنرا "تلويزيونی" خوانده بود، فروش خوبی در سينماها داشت. اين فيلم کلا در آمريکا ۵۵ ميليون و چهار صد هزار دلار فروش داشته و از پخش بين المللی اش نيز ۸۳ ميليون و چهار صد هزار دلار کسب کرده است.

فروش دی وی دی های فيلم نيز در آمريکا همزمان با فصل اسکار بخوبی پيش رفته بود. در اين ايام تصادف هر هفته ۲۰۰۰۰ دی وی دی فروخته بود.

با اعلام نامزدی اين فيلم برای اسکار فروش دی وی دی به ۵۰ هزار در هفته رسيد. پيش بينی می شود کسب جوايز اسکار چند صد هزار دلار ديگر نصيب فيلم کند و بهای حقوق پخش تلويزيونی اش را نيز افزايش دهد.

گاردين در پايان اين گزارش برآورد کرده که با سرمايه گذاری ۶ و نيم ميليون دلاری برای فيلم تصادف، تهيه کنندگان آن درآمدی حدود ۱۰۰ ميلون دلار نصيبشان خواهد شد.

 

ملودی و شعر ایرانی، در فیلمی با جايزه اسکار

فيلم تصادف، هر چند نتوانست جايزه اسکار موسيقی متن و بهترين ترانه را از آن خود کند؛ ولی ملودی زيبا و ترانه‌ای ايرانی، با حفظ ترکيب اصيل خود توانست از ميان کلاف سر درگمی از نوا و ترانه،  بر تن موسيقی متن فيلمی جهانی، جامه‌ای ببافد موزون.
سوای سوژه‌ای که فيلم بر آن استوار است تا حوادث را با هم تصادف دهد، اين تمهيد را می‌توان در همه عناصر فيلم از نور و تصوير گرفته تا تصادف ملودی‌ها سراغ کرد.
هيچ نشانی، از اين نوا و ترانه ايرانی نخواهم داد، تا حين تماشای فيلم، چيزی از زنگ اثر نکاهد. و به اين اميد که شايد در اين تصادف، وزن ملودی ايرانی در يک فيلم غربی بهتر بتواند شما را زير بگيرد.
اما نشان به همين نشان،  دادن نشانی خواننده جوانی که دست موسيقی کهن ايرانی را گرفت تا اين پير زال بر بلندای بام جهان نفسی تازه کند، خالی از شوق نيست.
اين خانم جوان که آهنگساز فيلم
تصادف آقای "مارک ايشام" از ساخته ايشان در موسيقی فيلم خود استفاده کرده، کسی نيست جز خانم "شانی ريگزبی".


کمتر کليپ‌های "اندی" و يا کنسرت‌های او را ديده‌ايد که خانم"شانی" را در کنار خود نداشته باشد. اين شوق و پيوستگی هنری، يک فرخندگی به همراه داشته و دارد که طلسم پژواک آوای ايرانی را شکست، و نشان داد که می‌توان و بايد گوشه‌ها و رديف‌های ايرانی را با احساسات دنيا پيوند داد.
"شانی" در اين باب با لهجه‌‌ای نمکين، گپ و گفتگويی دارد  که قرار است عيدانه ما باشد به شما.
سبک و شيوه‌ی "شانی" به زودی خواننده پر توانی را به سرعت از نردبام خويش بالا خواهد برد.
نام "
دريا دادور" خواننده مقيم پاريس را از همين حالا به خاطر بسپريد.

 


نویسندگان : محمد . ج ، محمد . ش

منابع :

1. From Wikipedia, the free encyclopedia
2. وبلاگ موج نو ( نقد سینما ) ، امیر عزتی .
3. وب سایت پرشیا فیلم .
4. خبر گزاری جمهوری اسلامی ایران ( ایرنا ) .
5. وب سایت پیام ( روز نوشت های پیام یزدیان ) .
6. وب سایت این روزها .


نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 4:53  توسط محمد 
 
 
 
 
 
 
George Clooney - جورج کلونی
George Clooney
 
 
 
 
 
 
Ebrahim Hatami Kia - ابراهیم حاتمی کیا
Ebrahim Hatami Kia
 
 
 
 
 
 
Leila Hatami - لیلا حاتمی
Leila Hatami
 
 
 
 
 
 
Robert De Niro - رابرت دنیرو
Robert De Niro
 
 
 
 
 
 
Al Pacino - آل پاچینو
Al Pacino
 
 
 
 
 
 
Mohammad Reza Foroutan - محمد رضا فروتن
Mohammad Reza Foroutan